تبليغاتX
یکی در این نزدیکی

چهارشنبه 30 خرداد1386

شوالیه های پوشالی

بسمه تعالی
انا لله و انا الیه راجعون
به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می‌رسانم مؤلف كتاب «آیات شیطانی‌» كه علیه اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم شده است، همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن، محكوم به اعدام می‌باشند. از مسلمانان غیور می‌خواهم تا در هر نقطه كه آنان را یافتند، سریعا آنها را اعدام نمایند تا دیگر كسی جرأت نكند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هر كس كه در این راه كشته شود، شهید است ان شاء الله. ضمناَ اگر كسی دسترسی به مؤلف كتاب دارد ولی خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد.
والسلام علیكم و رحمة الله وبركاته
روح الله الموسوی الخمینی ـ 29 بهمن 1367

نمی دانم، اما می دانم اگر مصلحت گرایی دولت مردان ما نبود ـ در 16 سال گذشته ـ که همواره حقیقت ها را فدای مصلحت ها نموده اند، تاحالا سلمان رشدی ملعون توسط فرزندان معنوی روح الله اعدام انقلابی شده بود و دیگر استعمار پیر به ریش همه ما نمی خندید و نخست برای جبران شکست هیمنه پوشالی سربازان اشغالگرش نشان شوالیه را به آن ملعون نمی داد و بعد جرات نمی کرد در ایام شهادت حضرت فاطمه(س) در پایتخت کشور اسلامی ما و به تعبیر حضرت آقا اتاق فرماندهی جبهه ملت ها، برای ملکه پیر انگلستان جشن تولد بگیرد.
فرزندان معنوي حضرت روح الله همچنان خشم انقلابی خود را فرو می خورند تا باشد که حکم جهاد فرارسد.
گرامی باد یاد و خاطره شهيد ابراهيم عطايي و شهید مصطفی مازح شهیدان راه اجراي حكم اعدام سلمان رشدي مرتد.

همین.
نوشته شده توسط یکی در این نزدیکی |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 30 خرداد1386

از گلستان من ببر ورقی 2

رنجوری را گفتند: دلت چه می خواهد؟ گفت: آنکه دلم چیزی نخواهد.
معده چو پر گشت و شکم درد خواست
سود ندارد همه اسباب راست
(گلستان، باب سوم: در فضیلت قناعت، حکایت هشتم)

همین
نوشته شده توسط یکی در این نزدیکی |  لینک ثابت   • 

جمعه 18 خرداد1386

هشت درس از امام(ره)

امام در مقابل مردم و محرومان جمالي بود و در مقابل مستکبران و زورگويان جلالي بود. بسياري از کساني که در جبهه ها شهيد شدند قبل از شهادت گفتند سلام ما را به امام برسانيد و بگوئيد از ما راضي باشد. آنها عاشق جمال امام بودند، اما امام هميشه مي گفت آنها عاشق من نيستند آنان عاشق خدايند. امام درست مي گفت اما او آينه خدا بود. يکي از نزديکان امام گفت مردم تحت امر شمايند و هيچ وقت اينقدر تابع کسي نبوده اند. امام گفت اختيار مردم در دست من است ولي اختيار خودم به دست خودم نيست و به دست خداست.
من در ادامه ي بحثم مي خواهم به چند درس عرفاني که امام به توده ي مردم داد فقط به صورت فهرست وار اشاره کنم. معمولاً درس عرفان نظري و عملي را در مجالس خصوصي مي گويند به دليل اينکه ظرفيت خاص مي خواهد و مي خواهند در مردم پخش نشود تا سوء تفاهم و سوء برداشت نشود. اما امام بعضي از پيچيده ترين درس هاي عرفان نظري را به توده ي مردم بي سواد منتقل کرد. زماني که از جبهه هاي جنگ شهدا را مي آوردند و در وصيت نامه هايشان نکات بلند عرفاني بود امام يک بار خطاب کرد به عرفاي چله نشين و گفت: يک عمر چله نشستيد خدا قبول کند، يک بار هم وصيت نامه ي اين بچه ها را بخوانيد که يک شبه راه چهل ساله رفتند.
درس اول اين بود که گفت دعواي فيلسوف و عارف (عشق و عقل) يک دعواي ناشي از بد نگاه کردن به مسأله است. صوفيان مي گفتند پاي استدلاليان چوبين بود و فيلسوفان مي گفتند صوفي حقايق مجرد را نمي تواند درک عقلي کند. اين اولين نزاعي بود که امام حل کرد. امام يک فيلسوف عارف بود و نشان داد که بين اين دو منافات نيست و اين ها دو درب هستند به سوي يک حقيقت.
نزاع دوم، نزاع صوفي و فقيه بود. دعواي شرعت و طريقت. امام آموخت که ظاهر و باطن رقيب هم نيستند بلکه حکايت يکديگرند و سلوک روح و سلوک بدن به هم مربوطند و براي تحقق ارزشهاي آسماني اند در زمين. درست است که شريعت نردبان است براي اوج گيري روح و وسيله است نه هدف اما بدون اين نردبان و وسيله رسيدن به هدف محال است و لذا امام فقيه بزرگ و عارف بزرگ توأمان بود و مي گفت عرفان بدون فقه ما را در مکاشفات به جاي عرش رحماني به عرش شيطاني مي برد و فقه بدون عرفان و تهذيب نفس ما را در دنيا در عداد مسلمانان قرار مي دهد اما در آخرت مسلمان نيستيم! امام مي گفت فقه و فلسفه و عرفان هر سه وسيله اند و اگر هدف شوند خودشان حجابند. مي گفت هواي نفس و شهوت حجاب ظلماني اند و علم و فلسفه و عرفان و فقه اگر خود هدف شوند حجاب نوراني اند.
درس سوم امام حل تعارض زهد و سياست بود؛ از دنيا بريده بود اما بزرگترين تکانهاي سياسي و اجتماعي را به دنيا وارد کرد. امام آموخت که که اسلام سياسي از اسلام معنوي جدا نيست و تصوف توجيهي براي فرار از تکليف اجتماعي نيست، زهد به معني تنبلي و ترس و فاصله گرفتن از واقعيت هاي اجتماعي نيست و بلکه زاهد کسي است که در وسط صحنه سياست و اجتماع است بدون اينکه آلوده شود به چيزي.
درس چهارم اين بود که معنويت از عدالت جدا نيست و تهذيب نفس و خدمت به خلق دو روي يک سکه اند و نزديک ترين کسان به خدا خادمترين کسان به مردمند.
درس پنجم مساوي ديدن شکست و پيروزي بود. وقتي نيروهاي ما در جبهه پيروز مي شدند امام مي فرمود خرمشهر را خدا آزاد کرد تا بچه ها و رزمندگان ما مغرور نشوند و وقتي شکست مي خورديم مي گفت ما مأمور به تکليفيم نه نتيجه. در يکي از عمليات ها که بسياري از برادران ما شهيد و مجروح شدند و ما شکست نظامي خورده بوديم و برگشتيم عقب امام پيام داد به رزمندگان که اگر وظيفه ي ما پيروزي بود، وظيفه ي مسلمانان پيرزو شدن بود پس بسياري از اولياء خدا معصيت کردند چون شکست خوردند. امام گفته بود که اگر اين مردمي که درود بر خميني مي گويند فردا همه يکصدا مرگ بر خميني بگويند در من کمترين تأثيري نمي گذارد و من به وظيفه ام ادامه مي دهم. امام مي گفت قلبها در دست خداست و ما بايد فقط براي او کار کنيم.
درس ششم توحيد افعالي بود در عالم سياست. در عرفان ما مهمترين مسأله تحت عنوان وحدت و کثرت مطرح است و معني اش اين است که در کثرت هاي عالم يک وحدتي واقع است. امام مي فرمود ما همه هيچيم و جز خدا هيچ نيست، مي گفت از زمين و آسمان ندا مي رسد که ما فقيريم و خدا غني است. و براي همين بود که ايشان مي گفت جز خدا به هيچ کس توجه نکنيد و مي گفت والله من تابحال نترسيده ام.
و درس هفتم اين بود که ايشان مي گفت همه ي بشريت بر اساس فطرت الهي اند حتي آنهايي که با ما مي جنگند فطرتاً دنبال حقند ولي در مصداق اشتباه مي کنند. آيه «فطره الله التي فطر الناس عليها» معني اش اين است که همه ي انسان ها فطرت الهي دارند و دنبال کمالند ولي در مصداق اشتباه مي کنند و انبياء آمده اند تا با تعليم و تربيت بشر را از اشتباه خارج کنند.
آخرين نکته و آخرين درس اين بود که ايشان مي گفت عرفان به درس و بحث و سخنراني نيست و مثال مي زد که ما خيلي از ارزش هاي خوب را مي دانيم ولي عملاً باور نداريم و مثال مي زد که همه ي ما مي دانيم که مرده و جنازه به ما صدمه اي نمي زند ولي هيچ کس هم حاضر نيست شب با مرده تنها در يک اتاق بخوابد چون اين وارد قلبش نشده و باور نکرده که مرده صدمه نمي زند.
حسن رحیم پور ازغدی خرداد 1382 ـ سارایوو
http://www.adlroom.com/modules.php?name=News&file=article&sid=4534
نوشته شده توسط یکی در این نزدیکی |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 14 خرداد1386

فراغ یار

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال رخ تو
به جفای فلک و غصه ی دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هرچه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من وز دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذورست
درد دارد چه کند از پی درمان نرود
" حافظ "

همین.
نوشته شده توسط یکی در این نزدیکی |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 13 خرداد1386

داغ بی تسلی

" شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراغ یار نه آن می کند که بتوان گفت "

1ـ دوازده ساله بودم که امام از میان ما رفت. اوایل انقلاب همراه با خانواده ایشان را در قم دیده بودم. خاطره ای خوش از دوران کوچک سالی.
می گفت چون اخبار گوش نمی دادم در جریان بیماری امام نبودم. وقتی آن روز صبح خبر را شنیدم تا چند ساعت در اتاق را قفل کرده بودم و نمی دانستم چه کار کنم. باورم نمی شد ... بعد از چند ساعت از خوابگاه زدم بیرون و رفتم دانشگاه. دانشگاهی که حتما تعطیل بود. یکی از مسئولین را دیدم از او می پرسیدم چرا اینطوری شد؟ چرا امام فوت کرد؟ بیچاره مانده بود چه بگوید! فقط گفت در حال تهیه اتوبوس هستیم برای بردن بچه ها به تهران. دیگر در دانشگاه نماندم. رفتم ترمینال و دیدم سپاه تمام اتوبوس ها را کرایه کرده و می فرستد تهران. سوار یکی از اتوبوس ها شدم صبح رسیدیم و میدان ونک پیاده شدیم. همه می رفتند به طرف مصلی. هنوز بزرگراه و خیابان ها را درست نکرده بودن خاک بود که به هوا می رفت درست مانند قیامت که می گویند همه سراسیمه می دوند، همه هروله می کردند و می دویدند و بی اختیار به طرف یک نقطه می رفتند، به طرف مرکز دایره. همین که امام را داخل آن یخچال شیشه ای دیدم شروع کردم به بد و بیراه گفتن به مسئولین ... که چقدر به ما قول دادند که ما را دیدن امام ببرند و نبردند و حالا ما باید حسرت یک بار زنده دیدن امام را به گور ببریم.
می گفت هرچه که زمان می گذرد و مطالب بیشتری درباره امام می شنوم و می خوانم مثل این است که در اتاق بغلی میلیاردها تومان پول بوده و من ریالی از آن را برنداشته ام هیچ، حتی نتوانسته ام به آن نگاه کنم . می گفت همیشه این احساس خسران عظیم با من است.

" حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتی است که از روزگار هجران گفت "

2ـ نمی دانم شاید برای من که امام را درک نکرده ام نوشتن از او کار آسانی نباشد. اما همین قدرها که وقتی ایشان از میان ما رفت، همه و همه برای ایشان گریستند برای شناختن ایشان کافی باشد. همین قدر که وقتی در هواپیما ـ هنگام آمدن به ایران از پاریس ـ خبرنگار از ایشان می پرسد چه احساسی دارند و ایشان در جواب می گویند هیچ کافی باشد. همین قدر که به راحتی آقای منتظری را از قائم مقامی رهبری کنار گذاشتند و به ایشان توصیه کردند که به امور سیاست کاری نداشته باشد کافی باشد. همین قدر که با تدبیر ایشان 8 سال جنگ مدیریت شد. همین قدر که جام زهر را به تلخی نوشیدند و ... امام حکیم بود و می گویند حکیم کسی است که ماوراء حجاب ها را می بیند و آنچه را که ما در آیینه نمی بینیم او در خشت خام می بیند.

" نشان یار سفر کرده از که پرسم باز
که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت "

3ـ گفتم خاطره ای از امام که خیلی برایت جالب است برایم بگو؟ گفت: همه خاطرات از ایشان جالب هستند. می گفت عده ای از بچه های جنگ می روند خدمت امام. اجازه می گیرند که عکس بگیرند. به علت کمی نور لامپ را روشن می کنند. بعد از عکس گرفتن می نشینند که امام برایشان صحبت کند. امام برمی خیزد، لامپ را خاموش می کند و آن وقت برایشان صحبت می کند. می گفت از وقتی شنیدم امام برای وضو به اندازه نیاز آب برمی دارند و پس از آن شیر آب را می بندند من هم تا به حال همان کار را می کنم. می گفت از سال 61 یا 62 که اینها را شنیده ام دیگر در جایی که زیاد روشن است نمی توانم بنشینم، تا زیاد سرد نباشد بخاری روشن نمی کنم، تا زیاد گرم نباشد کولر روشن نمی کنم و ... .

" فغان که آن مه مهربان مهر گسل
به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت"

4ـ امام، امام بود.

" من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت "

همین.
نوشته شده توسط یکی در این نزدیکی |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 6 خرداد1386

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

به نام خدایی که در این نزدیکی است

سجاد سلام یا سلام سجاد چه فرقی می کنه نمی دونم به هر حال سلام؛
دوست عزیزم، مؤمن نه میشکنه نه خسته می شه مؤمن حتی وقت مرگ هم ایستاده می میره و مرگ، این راز سر به مهر که تا نخوری ندانی. . . اگه همین مرگ رو باور کنیم و مرگ آگاهی تو زندگی ما جاری باشه خیلی از کارها رو نمی کنیم، خیلی از چیزها رو نمی گیم، به خیلی از جاها نمی ریم و خیلی از خیلی های دیگه . . . .
چند روز پیش رفته بودم توی یکی از بخش های دیگه ادارمون برای کاری. جملاتی رو دیدم که زیرش نوشته بود که از امام محمد باقر (ع) هست نمی دونم جمله از ایشون هست یا نه اما به هر حال جملات تکان دهنده ای برای خودم بود و جواب خیلی از بی مهری هایی که تو هفته های گذشته به سر یکی از رفقای خوبم اومده بود. از ایشون نقل بود که:
" به تو خیانت می کنند، تو مکن؛
تو را تکذیب می کنند، آرام باش؛
تو را می ستایند، فریب مخور؛
تو را نکوهش می کنند، شکوه مکن؛
مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مباش؛
همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش؛
آنگاه تو از ما خواهی بود."

و باز نمی دانم چرا خدا جملات شهید آوینی را این روزها حواله که نه روزی ام می کند تقدیم به تو:

" رنگ، تعلق است و بی‌رنگی در نفی تعلقات. اگر بهار ریشه در زمستان دارد و بذر حیات در دل برف است كه پرورش می‌یابد، یعنی مرگ آغاز حیاتی دیگر است و راه حیات طیبه اخروی از قلل سپید و پربرف پیری می‌گذرد. «موتوا قبل ان تموتوا» یعنی منتظر منشین كه مرگت در رسد؛ مرگ را دریاب. پیر شو پیش از آنكه پیر شوی، و پیری بی‌رنگی است."
(گنجینه آسمانی"گفتارهای روایت فتح"، بر ستیغ جبال فتح)

همین.
نوشته شده توسط یکی در این نزدیکی |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 3 خرداد1386

شهری در آسمان

سلام
متنی که در زیر می آید بخش هایی از گفتار متن شش قسمت مستند "شهری در آسمان" شهید آوینی است. نمی دانم شاید من خیلی آوینی زده ام اما فکر نمی کنم کسی توانسته باشد در خصوص مقاومت خرمشهر مستندی به این زیبایی، با گفتار متنی بس زیباتر ساخته باشد:

زمان، بادی است كه می‌وزد؛ هم هست و هم نیست. آنان را كه ریشه در خاك استوار دارند از طوفان هراسی نیست. جنگ می‌آمد تا مردانِ مرد را بیازماید. جنگ آمده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به كربلا باز شود.
با خود می‌گفتم: جنگ بر پا شده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به كربلا باز شود و محمد جهان‌آرا به آن قافله‌ای ملحق شود كه به سوی عاشورا می‌رفت.
یك روز شهر در دست دشمن افتاد و روزی دیگر آزاد شد. پندار ما این است كه ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند، اما حقیقت آن است كه زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند.
مسجد جامع خرمشهر رازدارِ حقیقت است و لب از لب نمی‌گشاید. از خود می‌پرسم: كدام ماندگارتر است؟ این كوچه‌های ویران كه هنوز داغ جنگ بر پیشانی دارند و یا آنچه در تنگنای این كوچه‌ها و در دل این خانه‌ها گذشته است؟

... خرمشهر دروازه‌ای در زمین دارد و دروازه‌ای دیگر در آسمان و تو در جست و جوی دروازه‌ی آسمانی شهر هستی كه به كربلا باز شده است و جز مردترین مردان را به آن راه نداده‌اند. جنگ بر پا شده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به كربلا باز شود.

خرمشهر دروازه‌ای در زمین دارد و دروازه‌ای دیگر در آسمان. آن روزها زمین و آسمان به هم پیوسته بود و مردترین مردان از همین خاك بال در آسمان‌ها می‌گشودند. زمین عرصه‌ی ظهور یك حقیقت آسمانی است و جنگ بر پا شده بود تا آن حقیقت ظهور یابد.

خرمشهر شقایقی خون‌رنگ است كه داغ جنگ بر سینه دارد... داغ شهادت. ویرانه‌های شهر را قفسی درهم‌شكسته بدان كه راه به آزادی پرندگانِ روح گشوده است تا بال در فضای شهر آسمانی خرمشهر باز كنند. زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند كه در باغ نهاده باشند. و مگر نه آنكه گردن‌ها را باریك آفریده‌اند تا در مقتل كربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟ و مگر نه آنكه از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند كه حسین را از سر خویش بیش‌تر دوست داشته باشد؟ و مگر نه آنكه خانه‌ی تن راه فرسودگی می‌پیماید تا خانه‌ی روح آباد شود؟ و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه‌ی سرگردان آسمانی، كه كره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند؟ و مگر از درون این خاك اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز كرم‌هایی فربه و تن‌پرور بر می‌آید؟ پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقف‌های دلتنگ و در پس این پنجره‌های كوچك كه به كوچه‌هایی بن‌بست باز می‌شوند نمی‌توان جست، بهتر آنكه پرنده‌ی روح دل در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی كه مقصد را در كوچ می‌بیند، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.

خرمشهر از همان آغاز خونین‌شهر شده بود. خرمشهر خونین‌شهر شده بود تا طلعت حقیقت از افق غربت و مظلومیت رزم‌آوران و بسیجیانِ غرقه‌درخون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر این آفاق می‌توان نگریست؟ آنان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیكرهاشان زیر شنی تانك‌های شیطان تكه‌تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پیوست. اما... راز خون آشكار شد. راز خون را جز شهدا در نمی‌یابند. گردش خون در رگ‌های زندگی شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب شیرین‌تر است و نگو شیرین‌تر، بگو بسیار بسیار شیرین‌تر است. راز خون در آنجاست كه همه‌ی حیات به خون وابسته است. اگر خون یعنی همه‌ی حیات و از ترك این وابستگی دشوارتر هیچ نیست، پس بیش‌ترین از آن كسی است كه دست به دشوارترین عمل بزند. راز خون در آنجاست كه محبوب، خود را به كسی می‌بخشد كه این راز را دریابد. و آن كس كه لذت این سوختن را چشید، در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی هیچ نمی‌یابد.
آنان را كه از مرگ می‌ترسند از كربلا می‌رانند. مردانِ مرد، جنگاوران عرصه‌ی جهادند كه راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه‌ی آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب كرده‌اند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد. و مؤ‌انسان حقیقت آنانند كه ره به سرچشمه‌ی فنا جُسته‌اند.
آنان را كه از مرگ می‌ترسند از كربلا می‌رانند. وقتی كار آن‌همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معنای شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبی عاشورایی بر پا شود و كربلاییان پای در آزمونی دشوار بگذارند...
كربلا مستقر عشاق است و شهید سیدمحمدعلی جهان‌آرا چنین كرد تا جز شایستگان كسی در آن كربلا استقرار نیابد. شایستگان آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا انباشته است كه ترس از مرگ جایی برای ماندن ندارد. شایستگان جاودانانند؛ حكمرانان جزایر سرسبز اقیانوس بی‌انتهای نورِ نور كه پرتوی از آن همه‌ی كهكشان‌های آسمان دوم را روشنی بخشیده است.
ای شهید، ای آن كه بر كرانه‌ی ازلی و ابدی وجود بر نشسته‌ای، دستی بر آر و ما قبرستان‌نشینانِ عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون كش.

شهر زمینی خرمشهر در دست دشمن افتاد، اما شهر آسمانی همچنان در تسخیر شهدا باقی ماند. از باطن این ویرانی‌ها معارجی به رفیع‌ترین آسمان‌ها وجود داشت كه جز به چشم شهدا نمی‌آمد. خرمشهر مظهر همه‌ی تجاوز دشمن و مظهر همه‌ی استقامت ما بود و جنگ بر پا شد تا مردترین مردان در حسرت قافله‌ی كربلایی عشق نمانند. در پسِ این ویرانی‌ها معارجی به سال ٦١ هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی آغوش تشریف بر گشوده بود. هزاران سال بر عمر زمین گذشته بود و همواره جسم زمین فرسایش یافته بود تا روح آن آباد شود. « كل من علیها فان و یبقی وجه ربك ذوالجلال و الاكرام ».
نوشته شده توسط یکی در این نزدیکی |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 2 خرداد1386

جنگ

گرچه با خاک بیگانه ام کرد
جنگ با دست های بلندش
گرچه از من گرفت آسمان را
با تمام دلم دوست دارم
لحظه های برآشفتنش را
که معیار مرد است

جنگ! بهزاد آیینه پوشان همزاد!
کاش یک بار دیگر صدای تو را می شنیدم
کومه ام بی تو خاموش و سرد است

من در این خاک جایی ندارم
غربتی سهمگین سهم من بود
کتف تا کتف زخمی، توان تاب
جاده تا جاده هولی عنان گیر

بی تو من کیستم؟ سرد و رنجور
سایه ای خسته، خاکستر آلود
بر لبم نام خورشیدوارت
در دلم یادی از استوایی ترین روزهای نبرد است

من چه دارم که بگذارد اینجا بمانم
بی وطن از تمام زمین بی نسیب است
شیعه هرجا که باشد غریب است

جنگ باز آ که آیینه ام غرق گرد است
"یوسفعلی میر شکاک"


سالروز فتح شهری آسمانی بر تمامی آسمان نشینان خاکی مبارک باد.

همین
نوشته شده توسط یکی در این نزدیکی |  لینک ثابت   •