دوشنبه 15 تیر1388
خدايا آنچه را بستند تو بگشا . . .
به
خدا سوگند! طلحه و زبير و پيروانشان، نه منكرى در كارهاى من سراغ دارند كه برابر
آن بايستند، و نه ميان من و خودشان راه انصاف پيمودند، آنها حقى را مى طلبند كه
خود ترك كرده اند، و انتقام خونى را مى خواهند كه خود ريخته اند، اگر من در ريختن
اين خون شريكشان بودم آنها نيز از آن سهمى دارند، و اگر خودشان تنها اين خون را
ريخته اند، بايد از خود انتقام بگيرند. اولين مرحله عدالت آنكه خود را محكوم كنند،
همانا آگاهى حقيقت بينى، با من همراه است، نه حق را از خود پوشيده داشته ام و نه
بر من پوشيده بود، همانا ناكثين (اصحاب جمل) گروهى سركش و ستمگرند، خشم و كينه، و
زهر عقرب، و شبهاتى چون شب ظلمانى در دلهايشان وجود دارد، در حالى كه حقيقت پديدار
و باطل ريشه كن شده، و زبانش از حركت بر ضد حق فرومانده است. بخدا سوگند! حوضى بر
ايشان پر از آب نمايم كه تنها خود بتوانم آبش را بيرون كشم به گونه اى كه از آب آن
سيراب برنگردند، و پس از آن از هيچ گودالى آب ننوشند (يعنى نقشه اى براى آنان طرح
كنم كه راه فرار نداشته باشند). براى
بيعت كردن به سوى من يورش آورديد، چونان مادران تازه زاييده كه به طرف بچه هاى خود
مى شتابند. و پياپى فرياد كشيديد: بيعت! بيعت! من دستان خويش فروبستم، اما شما به
اصرار آن را گشوديد، من از دست دراز كردن، سر باز زدم، و شما دستم را كشيديد. خدايا!
طلحه و زبير پيوند مرا گسستند، بر من ستم كرده و بيعت مرا شكستند، و مردم را براى
جنگ با من شوراندند، خدايا آنچه را بستند تو بگشا، و آنچه را محكم رشته اند پايدار
مفرما، آرزوهايى كه براى آن تلاش مى كنند بر باد ده، من پيش از جنگ از آنها خواستم
تا باز گردند، و تا هنگام آغاز نبرد انتظارشان را مى كشيدم لكن آنها به نعمت پشت
پا زدند و بر سينه عافيت دست رد گذاردند. (نهج البلاغه، خطبه 137) همین.
شنبه 6 تیر1388
به فدای چشم مستت . . .
بشكست اگر دل من به فدای چشم مستت سر خُمِّ می سلامت، شكند اگر
سبويی همین.


