سه شنبه 31 اردیبهشت1387
سجاده بر آتش
شاید بتوان گفت صدای اولین گلوله های جنگ را خرمشهری ها شنیدند. همه چیز از آنجا آغاز شد؛ قصه خمپاره، خرابی، در به دری، رفتن، ایستادن، کمبود اسلحه، جهان آرا، مسجد جامع و هرچه که می دانیم و نمی دانیم.
** ** **
عده زیادی مانده بودند توی شهر که دفاع کنند، ولی کسی نبود که جمعشان کند. سرخود این طرف و آن طرف می رفتند.
عراقی ها آدم هاشان را می فرستادند بین مردم، چو می انداختند که « قراره از فلان جا حمله کنن.»
همه که رفتند آن طرف، عراقی ها با خیال راحت از سمت دیگر می آمدند جلو.
{
هنوز بسیج راه نیفتاده بود. می گفتند « نیروهای مردمی».
سپاه آمد این ها را سر و سامان داد. سه گروهشان کرد؛ یکی برای عباره، یکی برای بندر و یکی هم برای پلیس راه.
بعد از آن، عراقی ها از هر طرف که حمله می کردند، از آن دو جای دیگر، همه می رفتند کمک آن گروه. چند نفری هم محض اطمینان می ماندند جای خودشان.
{
شب که می رفتیم استراحت، کسی نبود جایمان. عراقی ها می آمدند و توی تاریکی هر جا را که خالی مانده بود، می گرفتند؛ به همین راحتی.
صبح که می شد، می رفتیم، می جنگیدیم، آن جا ها را پس می گرفتیم.
باز شب که می شد . . . .
"روزگاران؛ کتاب خونین شهر، خاطرات 15و 16 و 32"
جمعه 20 اردیبهشت1387
سجاده بر آتش
برادرهایش توی چادر بودند. با دودلی رفتم تو. کمی این پا و آن پا کردم.
گفتم « رضا . . . »
سرشان را برگرداندند سمتم. باید تمامش می کردم« . . . با ماشین، رفت رو مین.»
نگاهی به همدیگر کردند. یک لحظه سکوت. بعد یکی شان گفت« خیلی وقت بود منتظر بودیم.»
رضا آمد تو. بهم گفت « دیدی تحملش را دارند.» .
"یادگاران؛ کتاب خاطرات "
همین.


